| خیلی واقعی |
یادمه نشسته بود جلو دوستاش و میگفت عیب نداره اون دختر حساسیه و فلانی هم ادم حساسیه کاری به اون بچه نداشته باشین...
همون لحظه دستم خورد به زخم رو گردنم و به این فکر کردم من حساس نیستم؟؟بچه نیستم؟دختر نیستم؟لایق احترام و ارزش نیستم؟
برگرفته از یه داستان خیلی واقعی...
+ [ سه شنبه شانزدهم فروردین ۱۴۰۱ ] [ 2:33 ] [ ساناز ]
|