خار ایران و اسراییل و امریکا و دنیا و سیاست و همه رو اره...
مردم سر کار گذاشتین الکی استرس میدین به ما من دیشب تا4 صبح بیدار بودم ک موشکای شما بخوره بیابون!
خار ایران و اسراییل و امریکا و دنیا و سیاست و همه رو اره...
مردم سر کار گذاشتین الکی استرس میدین به ما من دیشب تا4 صبح بیدار بودم ک موشکای شما بخوره بیابون!
زندگی کردن تو ایران اینجوریه ک صبح اول صبحی مامانم زنگ زده ک اخبار اعلام کرده طرح عفاف و حجاب گذاشتن میخوان با بدحجابی مبازه کنن تورو خدا مراقب باش شال بپوش بیرون میری.
یه مادر و اینجوری نگران میکنین اینجوری بهشت زیر پای مادران میذارین؟
قلبم از شدت عصبانیت یه جوری میزنه صداشو میشنوم...
از کی عصبیم؟
از خودم.
دوستم استوری گذاشته که با دوست پسرش در حال مشروب خوردنن من دارم به این فک میکنم که چقد من سوبرم😂😂۲۵سالمه بزرگترین خلافم دوست پسر داشتن و یکی دو نخ سیگار کشیدنه ک برای سه سال پیشه اصلا اهل مشروب و دراگ نیستم اصلا هم امتحان کردنش برام جالب نیست😐😂به نظرم اینقدر خودم با انرژیم که نیاز به مصرف چیزی واسه انرژی ندارم
با اینکه تهران خیلی شلوغم و سر کار میرم و تفریحم بیشتره از الان دلم گرفته که جمعه اینده باید برگردم تهران و از پیش مامانم اینا میرم🥹تمام این دو هفته با کسی قرار نذاشتم و اینو اونور نرفتم جز یبار همش سعی کردم پیش مامانم اینا باشم ولی سیر نشدم.دیدن دوستام موند برا هفته اخر...
مننن دلم تنگ میشه خببب😭😭😭
یه خواب تکراری و فوبیای همیشگیم جنگه!
و من نزدیک۲۶ساله این خواب تکراری رو میبنم...
جنگه...سربازا دنبالمن... دیشب۷ساعت خوابیدم و تماما خواب جنگ دیدم حتی چند بار بیدار شدم باز خوابیدم ک این خوابههه لامصب عوض شه باز از همونجایی ک تموم شد شروع شد😂
خیلی بدههه این فوبیای من...
جالبم هست تو خوابم جنگ ایران و عراقه...
امشب بد دلم هوس نوشتن کرده:)
میدونی این اتاق برای من پر از خاطرات تلخ و شیرینیه ک الان با یاداوریش میگم واقعا گذشت؟واقعا دووم اوردم؟
من اولین بار اولین عکسی ک توی اینه های این اتاق گرفتم به تو دادم
اولین بار توی این اتاق بود ک فهمیدم عاشقت شدم و گریه کردم
اولین بار توی این اتاق راه رسیدن بهت و هرجوری ک هست چه درست چه غلط رو انتخاب کردم
توی همین اتاق گریه کردم دعوا کردم داد زدم قرص خوردم یه شب با خنده خوابیدم یه شب با گریه خوابیدم توی همین اتاق بود ک دلم میخواست همه دنیا منو رها کنن و بذارن توی حال خودم باشم توی همین اتاق سیگار کشیدم.
توی همین اتاق دوست و دشمن و شناختم ادمای واقعی رو از ادمای فیک بیخود تشخیص دادم و در نهایت با همه تجربه های این اتاق قدم گذاشتم تو شهر تهران و تجربه های جدید تر یاد گرفتم.
میدونی من این اتاق و در این لحظه دوست دارم و ازش ممنونم بابت همه روزهایی ک بهم تجربه های مفید داد.
میدونی یه واقعیتی رو بهت بگم اتاق دنج من ، راستشو بخوای اوایل دوست نداشتم با همه زرق و برقی ک داشتی برام نحس شده بودی چون همش اتفاقای بد میوفتاد برام نمیدونستم همون اتفاقا یه روزی میشه تجربه و من با یاداوریش لبخند میزنم...
این یعنی بزرگ شدن ! نه ساناز؟